
هرچه به سمتِ چشمه میرفتیم، جنگل انبوهتر میشد و فضا خوفناک تر. چون دستانمان بوی محتوای سیخ میداد احتمال حملۀ خرس هم زیاد بود! نگران بودیم، چون وقتی خرسها گرسنهشان بشود دیگر آشنا و غریبه برایشان فرقی نمیکند. میخورند فقط! آن بالا کنارِ چشمۀ حیات برای لحظاتی آنتن پیدا کردم. خیلی سریع با مادرم تماس گرفتم که مثلا از نگرانی درش بیاورم. با خودم گفتم شاید بندۀ خدا بعد از 24 ساعت بی خبری کمی نگران شده...
ادامه مطلب
دیگر از مِه خبری نبود و خورشید داشت جنگل را از نعمتِ وجودش بهرهمند میکرد، ولی زمین هنوز خیس بود. کوله بارِ تفرّج را برداشتیم و راهیِ روستا شدیم. درست مثل نوشابه که خوراکِ لذیذِ مهمانی را میشورد و میبرد پایین تا جا باز کند، سربالاییهای جادۀ منتهی به روستا هم کلِ لذتِ آن روز را شست و برد پایین. یعنی به محضِ دیدنِ سربالایی کل روز را فراموش کردیم و فقط به مسیری که باید با جان کندن طیاش میکردیم خ...
ادامه مطلب
بعد از اینکه کمی برنامۀ لَشینگ را اجرا کردیم و گپ زدیم و در کنارش چای آتیشی را زدیم بر بدن، به طرزِ عجیبی گرسنه شدیم. دیگر وقتش رسیده بود که بساطِ کباب را راه بیاندازیم و اصلِ برنامه را اجرا کنیم. هوا همچنان ابری بود و باران خیلی کم میبارید. وظیفۀ مهیّا کردن آتش و زغال( و یا حتی ذغال) بر عهدۀ من بود و وظیفۀ آماده کردن سیخ و محتوایِ سیخ بر عهدۀ آن دو بیگانه! آن لحظات واقعا لحظاتِ سختی بود. همهاش چشمم بهشان بود که خدایی ناکرده یک موقع به محتوای سیخها دستبرد نزنند. یکیشان که خرس بود و طبیعتا گوشتخ...
ادامه مطلب
توی ترمینال، بعد از دستشوییهایش، فرایند نازکنی هم خیلی کیف میدهد. برای منی که توی عمرم تا به حال هیچکس نازم را نکشیده، این فرایند از خواب قیلوله بعد از نصفِ روز گچ ساختن هم شیرینتر است. تصور کنید که مثلا روزهای کم مسافر است و اتوبوسدارهای گرامی دربهدر دنبال مسافر میگردند. شما میروید و بدو بدو م...
ادامه مطلب
«دیگر دوران بزن و در رو تمام شده!» این جملهای بود که توی دستشوییهای ترمینال گرگان با تمام وجودم بهش ایمان آوردم. بین زمانی که به سناتور تِد زنگ زدم تا زمانی که بیاید دنبالمان، تصمیم گرفتیم برویم چشم دستشوییهای آنجا را هم به جمالمان روشن کنیم. ولی خب دیگر نمیشد مثل ترمینال تهران و مشهد داد زد که ...
ادامه مطلب
همانطور که قبلا گفتم، پدرِ جناب تِد تاثیر بسیار زیادی بر سفر ما داشت. همینطور هم که الان میگویم، خودِ جناب تِد هم تاثیر بسیار زیادی بر سفر ما داشت. از جملۀ این تاثیرات کاهشِ هزینۀ حمل و نقلمان بود. حالا ما سناتور تِد را از کودکی نمیشناسیم، ولی خب از شواهد و قراین پیداست از همان کودکی به بیش فعالی...
ادامه مطلب
خیلی سریع شروع کردیم به جمع کردن چوبهایی که افتاده بود کف جنگل برای برپا کردنِ یک آتشِ جانانه. عملا با آن همه هیزمی که ما جمع کردیم، هرکسی ما را میدید فکر میکرد قصد آتش زدن جنگل را داریم. من و یاسون تکههای کوچک را جمع میکردیم و سناتور تِد به علتِ داشتن هیکل درشت و حجم عظیمی از چربی، میرفت و یک در...
ادامه مطلب
برای ماها که معمولا زودتر از ساعت ده بیدار نمیشویم، ساعت هشت و نیم، صبحِ زود محسوب میشد. برای همین گوشیهایمان را برای ساعت هشت و نیم تنظیم کردیم و بساطِ خواب را پهن کردیم و خوابیدیم. من معمولا در طول شب سه چهار بار بیدار میشوم و باز میخوابم. ولی آن شب آنقدر خسته بودم که یک کله تا خودِ صبح خوابیدم...
ادامه مطلب
بعد از ظهر بود و هوا دل انگیز. پدرِ جنابِ تِد هم کمی استراحت کرده بود و میخواست لطف را در حق ما تمام کند. مادرِ جنابِ تِد هم که از ما نه تنها مثل تِد، بلکه بیشتر از تِد نگهداری میکردند و لطفشان وصف ناشدنی بود. ایشان از قبل تمام وسایل لازم برای برپایی یک اردوی روحانگیز را برایمان فراهم آورده بودند...
ادامه مطلب
دیدنِ پرچینهایی که زمینهای زراعیِ کوچکِ روی کوه را از هم جدا کرده بودند ما را خیلی امیدوار کرده بود. بعد از دیدن اولین نشانۀ حیات حدود ده دقیقه راه رفتیم تا خانهها کم کم پدیدار شدند. خانهها توی مشهد معمولا حتی اگر ده طبقه هم باشند، با اسکلت آهنی میروند بالا؛ ولی آنجا توی روستا، خانههای یک طبقۀ...
ادامه مطلب
xa0وقتی به خانۀ مادربزرگ تِد رسیدیم، دیگر هوا کاملا تاریک بود. نه صدای گرگ میآمد و نه خِرخِرِ خِرس و نه حتی صدای چیز چیزِ شغال! فقط صدای خرِ پدربزرگش میآمد که هر از گاهی ناله سر میداد و از رسم زمانه گلایه میکرد و سکوتِ حاکم بر مکان را میشکست. سکوتِ عجیبی بود، شهر خالی بود... ببخشید، قاطی شد؛ عرض می...
ادامه مطلب
بعد از اینکه به وعدۀمان به دوستمان عمل کردیم از بهشت زهرا به سمت حرم امام رفتیم و نمازی به جای آوردیم و بعدش بلاتکلیف یک جا نشستیم و شروع کردیم به تنظیم برنامه برای یک ساعتِ آینده. تهران شهر بزرگیست. ولی تعداد چیزهایی که برای دیدن دارد خیلی کم است. مثلا میتوانید برج میلاد را که خیلی گران است، ببین...
ادامه مطلب
همه چیز از یک «یک ساعت و دوازده دقیقه» شروع شد. البته همه چیزِ همه چیز هم نه، ولی اصلِ سفر از همان یک ساعت و دوازده دقیقه شروع شد. پنجشنبه که ساعت 11 از خواب بیدار شدم، دیگر تا دوشنبه حدود ساعت دو بامداد خوابم نبرد. حال شما تصور کنید در این بازۀ زمانی من هم کنکور دادم، هم توی ادارهها اینور و آنور ...
ادامه مطلب
هیچ فرصتی برای از دست دادن نداشتیم. باید در کمترین زمان بیشترین بهره را از سفر میبردیم. هم زمانِ کمی داشتیم و هم پول کمی. در یک کلام بگویم که ما پیه همه چیز را به تنمان مالیده بودیم. به ذهنِ یاسون کاری ندارم که چه درش میگذشت. ولی در ذهن من چیزهای عجیبی میگذشت. حالا کم کم تعریف خواهم کرد که چه چیزه...
ادامه مطلب