همه چیز از یک «یک ساعت و دوازده دقیقه» شروع شد. البته همه چیزِ همه چیز هم نه، ولی اصلِ سفر از همان یک ساعت و دوازده دقیقه شروع شد. پنجشنبه که ساعت 11 از خواب بیدار شدم، دیگر تا دوشنبه حدود ساعت دو بامداد خوابم نبرد. حال شما تصور کنید در این بازۀ زمانی من هم کنکور دادم، هم توی ادارهها اینور و آنور میرفتم و هم ساعتها در سفر بودم.
جمعه بعد از کنکور آمدم خانه و بساطِ سفر را جمع کردم و بعد از ظهر راهیِ تهران شدم. شنبه صبح به تهران رسیدم و یک راست رفتم سراغ کارهای اداری و تا ظهر شنبه تمامشان کردم. خواهرِ گرامی را بردم راهآهن و راهیِ مشهدش کردم و بعد من ماندم و یاسون که باید توی شهرِ بزرگ تهران به یکدیگر ملحق میشدیم.
ساعت یک و سی و نُه دقیقۀ بعدازظهر به یاسون زنگ زدم و برای ساعت دو و سی و نُه دقیقۀ بعدازظهر توی ایستگاه طرشت با هم قرار گذاشتیم. اما جناب یاسون، به سادگیِ تمام هم رکورد مکانی و هم رکورد زمانی را شکاند. نه تنها ساعت دو و سی و نه دقیقه نیامد، بلکه ایستگاهِ طرشت هم نیامد! یعنی ساعت سه و پنجاه و یک دقیقه آمد، آن هم توی ایستگاه دانشگاه شریف. این همان یک ساعت و دوازده دقیقهای بود که باعث در هم نوردیده شدن مرزهای دورهمی شد.
وقتی به یاسون ملحق شدم پتانسیلِ سیاه و کبود کردنش با کمربند را داشتم؛ ولی خویشتنداری کردم و نزدمش. همانجا روی صندلیهای مترو نشستیم و بعد از 24 ساعت غذا نخوردن، شروع کردم به خوردنِ بیسکوییتهای یاسون. خیره در چشمانِ معصومِ یاسون یکی یکی بیسکوییتهای شیرین و خشک را زیر دندانهایم خُرد میکردم! خوب میدیدم که یاسون هر از گاهی از ترس، آبِ دهانش را قورت میدهد!
ایستگاهِ مترو خنک بود و بیرون داغ؛ برای همین مثل پلاناریا روی صندلیهای مترو پخش شده بودیم و ازشان دل نمیکندیم. چارهای نبود. باید خیلی سریع برنامه را تنظیم میکردیم و میرفتیم پِی سرنوشتمان. این سفر برای همهمان از جهاتی منحصر به فرد و لازم بود. برای همین خیلی مهم بود و برای همین بیش از یک ماه برایش برنامه ریختیم. ولی جالب است بدانید که همۀ آن یک ماه برنامهریزی را نادیده گرفتیم و به برنامۀ یک ساعتۀمان عمل کردیم! یعنی ما فقط برای یک ساعتِ آینده برنامه داشتیم و نمیدانستیم که بعدش قرار است چه اتفاقی بیفتد. یک سفر بعد از سه سال افسردگی برای من لازم بود. میدانم برای یاسون و سناتور تِد هم از چه جهت لازم و مهم بود، ولی نمیگویم. دلم نمیخواهد اصلا.
حدود ساعت چهار بود که شروع کردیم به تنظیم برنامه و جوری ژست گرفتیم که انگار قرار است دنیا را دور بزنیم! ولی خب کم هم از دور زدنِ دنیا نداشت. سفرِ فشردهای بود. برنامهها را بیشتر یاسین تنظیم میکرد و من بیشتر شنونده بودم؛ با اینکه من بزرگتر بودم. البته نه اینکه فکر کنید یاسین با تجربهتر بود و عاقل تر بود و این حرفها... نه. فقط به این خاطر بود که من داشتم بیسکوییتها را یکییکی توی دهانم خرد میکردم و فرصت تنظیم برنامه را نداشتم!
ادامه دارد...
ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 50