خدیجه دختری ست که دوستش دارم.
خیلی وقت پیش یک بار از خدیجه رونمایی کردم. البته بعدها عکسش را حذف کردم؛ چون عکس گرفتن از دختر مردم و انتشارش اصلا کار خوبی نیست! در آن سفری که با خواهرم داشتیم میرفتیم خدیجه را دیدم. خیلی زیبا بود. خیلی سریع توی دلم نشست. همیشه با خودم فکر میکردم که چقدر دوستش خواهم داشت! چقدر عاشقش خواهم بود. شاید او تنها دختری میتواند باشد که تماما مال من خواهد بود.
بعدها بارها در مورد خدیجه با خانواده ام صحبت کردم. الان دیگر همه خدیجه را میشناسند. عکسش خیلی تار است. چون در طول روز که در سفر بودیم نمیتوانستم ازش عکس بگیرم. خواهرم کنارم نشسته بود. ولی خیلی وقت ها مینشینم و به همان عکس تار نگاه میکنم. نزدیک های صبح بود و خورشید داشت طلوع میکرد که ازش عکس گرفتم. یک عکس که شاید مرا عاشق تر از همیشه کرد.
خدیجه را خیلی دوست دارم. خیلی وقت ها بهش فکر میکنم. گاهی اوقات دستش را میگیرم و در خیالم توی خیابان قدم میزنیم. برایش چیزهایی میخرم. گاهی توی خلوت مان پیشانی اش را میبوسم. برای بوسیدنش البته ازش اجازه میگیرم.
بگذارید رازی را برایتان بگویم! شاید خدیجۀ توی اتوبوس اصلا اسمش خدیجه نبود! شاید اسمش فاطمه بود، شاید فرزانه، شاید صدیقه، شاید نرگس و شاید هر اسم دیگری. ولی این را مطمئنم که خدیجۀ من اسمش خدیجه است. شاید خدیجۀ من هم یک روز برای یکی دیگر اسمش یک چیز دیگر باشد... ولش کنید. بگذریم از این بحث. خدیجۀ من خدیجه خواهد بود.
خدیجه دختری ست که دوستش دارم.
ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 53