من از وقتی که یادم می آید دارم میخوانم. همه چی! از رپ گرفته تا آواز سنتی و حتی روضه و قرآن. خب توی قرآن تخصصم بیشتر است و یک کمی سواد دارم. بقیه را همینطور دلی میخوانم. القصه؛ یک محسن داریم اینجا که هم رشتۀ ماست و دوغ و پنیر و... ببخشید؛ منظورم این است که زیست شناسی میخواند و ترم 8 است الان. محسن فعالیت های مذهبی میکند. یک روز سر کلاس مشترکی نشسته بودیم که گفت: «تو که فامیلت مداحیه، مداحی هم بلدی؟!» من هم که تا حدودی بلدم و هر از گاهی توی جمع های کوچک مداحی هم میکنم گفتم: «ها. یک ذره ای بلدم.»
این شروع ماجرایی بود امشب باعث امر خیری شد. البته از آن امر خیرها نه! از این امر خیرها. دیشب توی خوابگاه دراز کشیده بودم که یکهو یکی زنگ زد و بی مقدمه گفت «آقای مداحی؟!» عرض کردم «بله» ادامه داد «آقا فردا میتونی بیای هیئت بخونی؟!» عرض کردم «جان؟!» گفت «بیا بخون دیگه.» من هم گفتم «چشم. امشب میرسم خدمتتون صحبت کنیم.» و همان امشب که در واقع میشود همان دیشب و در عین حال امشب هم هست رفتم سراغ جنابشان. البته ایشان نبودند ولی با مسئول هیئت دیداری کردم.. حدس میزنید چه اتفاقی افتاد؟! خدا را شکر متوجه شدم که باید قرآن بخوانم و آن همه نوحه که آماده کرده بودم را باید میگذاشتم برای یک وقت دیگر و آن همه استرس را باید میریختم توی سطل زباله. این کارها را هم کردم.
بعد از اینکه از مسجد آمدم برون کمی با خودم فکر کردم. اینها اصلا از کجا فهمیدند که من قرآن هم میخوانم؟ همانجا یادم آمد! یک محمدرضایی بود روز ثبت نام همانجا برای خودش میچرخید وراهنمایی میکرد ملت را. دو دقیقه ای باهایش (همان باهاش خودمان) رفیق شدم و شماره ام را بهش دادم که اگر قاری لازم داشتند فقط یک تک زنگ بزنند!
روزگار چرخید و بعد از ماه ها همان شخص بالایی که خواندید، که بعدا فهمیدم محمدرضا بود به من زنگ زد و برای شب شهادت بی بی دو عالم مرا رزرو کرد! خیلی شیک و مجلسی رفتم و نشستم و قرآنم را خواندم و بعد به عزاداری ادامه دادم.
ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 59