یک غول بی شاخ و دم

خرید بک لینک

شاید آن موقعها دزد دنبالم میکرد و فرارمیکردم. شاید هم یک سگ بزرگ. در هر صورت فرار میکردم. از یک موجودِ خارجی. خیلیوقت ها اینطور پیش میآمد. همینطور میدویدم و میدویدم تا اینکه از خواب بیدارمیشدم. بعد تا روزها بهش فکر میکردم. به این فکر میکردم که چقدر ترسناک است آدمهمش بخواهد از یک چیز فرار کند. برای همین خیلی وقتها به جاهایی که ممکن بود درآنجا دزد و یا سگ باشد نمیرفتم. میترسیدم مجبور شوم آنقدر بدوم که خسته شوم.خستگی که میگویم نه اینکه فکر کنید یک خستگی معمولی! نه؛ یک خستگی شدید و عجیب.بعضی وقتها هم وقتی از خواب میپریدم تا ساعتها اوقاتم تلخ بود و روز خوبی راپشت سر نمیگذاشتم. نمیدانم، باید خوابهایم را بیشتر جدی میگرفتم یا اینکه زیادیجدیشان گرفتم!

شاید اگر از همان کودکی بیشتر به این مسائل فکرمیکردم الان اوضاعم بهتر بود. الان راحتتر میتوانستم تا بینهایت بدوم. ولی خبکدام کودکی میآید از ترسهایش با دیگران حرف بزند؟ گمان نمیکنم اگر برگردم بهگذشته باز از این ترس با کسی حرفی بزنم. اینکه نکند یک وقت مجبور شوم آنقدر بدومکه خسته شوم.

شاید هم زیادی به این ترس بها دادهام. شاید شدهقضیۀ «راز» که الان آمده سراغم. بعضی وقتها دلتنگ کودکیام میشوم. دلتنگ وقتی کهبا ترس از خواب بیدار میشدم و وقتی میدیدم مادرم کنارم خوابیده آرام میگرفتم ودوباره با خیال راحت میخوابیدم. الان هم هی پیش خودم آرزو میکنم که زودتر از خواببیدار شوم و بعد کمی به مادرم نگاه کنم و آرام بگیرم.

ولی حیف... حالا هرچقدر هم که خاله سحر بیاید وسوت بزند، آن موجودی که مرا دنبال کرده دیگر ولم نمیکند. دیگر ظرف غذای دست مرارها نمیکند و به سمت خاله سحر برنمیگردد. این موجود صدای سوتها را نمیشنود. فقطبه وجود آمده که مرا دنبال کند. آدمی وقتی میخواهد از دست خودش فرار کند فقط بایدبدود. اصلا نباید به پشت سرش نگاه کند. ممکن است با موجودی ترسناک روبهرو شود کهمنتظر است دمار از روزگارش در بیاورد. آدم باید خیلی مواظب باشد.


و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: شنبه 12 خرداد 1397 ساعت: 12:04

صفحه بندی