بعد از اینکه به وعدۀمان به دوستمان عمل کردیم از بهشت زهرا به سمت حرم امام رفتیم و نمازی به جای آوردیم و بعدش بلاتکلیف یک جا نشستیم و شروع کردیم به تنظیم برنامه برای یک ساعتِ آینده.
تهران شهر بزرگیست. ولی تعداد چیزهایی که برای دیدن دارد خیلی کم است. مثلا میتوانید برج میلاد را که خیلی گران است، ببینید. پل طبیعت را جدا. پارک آب و آتش را و دیگر هیچ... . بین معدود گزینههایی که ریخته بودیم روی زمین و بهشان نگاه میکردیم، پل طبیعت بهترین گزینه بود. باید تا شب خودمان را یک جوری معطل میکردیم. خیلی سریع رفتیم و سوار مترو شدیم و راهیِ پل طبیعت شدیم. من هر بار پل طبیعت، این شاهکار طراحی و معماری را میبینم متحیر میشوم. ولی این یاسونِ کج سلیقۀ چیزِ بد هیچ احساسی بهش نشان نداد.
توی مدتی که از مترو تا پل طبیعت داشتیم پیاده میرفتیم چالشهای زیادی داشتیم. اولین چالش سربالاییها بود. مثلِ همهجای شهر، اینجا هم سربالایی بود و کلی انرژی ازمان گرفت. چالش دیگر فساد بود. سرت را بالا میگرفتی، یک چیزی دیده میشد. سرت را پایین میگرفتی، یک چیزِ دیگر! نمیشد راه رفت اصلا. توی راه هی صبر میکردیم که یک عده از ما دور بشوند بعد به حرکتمان ادامه بدهیم. واقعا متوجه نمیشدم که این خانمها فازشان چه بود. میخواستند بگویند که ما هم ساقِ پا داریم؟! یا مثلا ما هم موهای بافته شده داریم؟! یا چی؟! گوش را که همه میدانیم داریم دیگر! بیخیالش. میترسم به مفهومِ عمیقِ آزادی یک عدد خدشۀ بزرگ وارد کنم! چالش بعدی چالش جوراب بود. من هِی دلم میخواست بروم از آن آقایانی که جوراب نداشتند بپرسم «جانِ من بگو چرا جوراب نمیپوشی؟!» ولی خب یاسون هِی مانعم میشد. چارهای نبود جز نادیده گرفتنِ چالشها. همۀ چالشها را نادیده گرفتیم و خواستیم از دقایقی که روی پل بودیم لذت ببریم که یکهو بیسکوییتهایمان تمام شد. چون آن اطراف کلا کالاها را به قیمتِ خونِ ننهشان میفروشند ترجیح دادیم برای سرگرم شدن آب میل کنیم. هی قورت قورت آب فرو میدادیم و از زندگی در آن ارتفاع لذت میبردیم.
وقتی که دیگر یاورِ پل طبیعت را استاد کردیم حدود ساعت 7 بود. تصمیم گرفتیم برویم سمت ترمینال و شامی بخوریم و بعد هم سفر را شروع کنیم. درکش واقعا سخت است، ولی هم آمدنها سربالایی بود و هم رفتنها! بگذریم. همان راهی که آمده بودیم را برگشتیم تا مترو و سوار مترو شدیم و رفتیم ایستگاهِ نزدیک ترمینال. آنجا بود که ما فهمیدیم تهران مردمِ بسیار مهربانی دارد. مردمی که همیشه دیگران را امیدوار به ادامۀ حیات میکنند. مثلا وقتی از چند نفر فاصلۀ بین ایستگاه مترو تا ترمینال شرق را پرسیدیم، نقلها بین پنج تا ده دقیقه پیادهروی متفاوت بود. ولی خب واقعیتی که ما تجربه کردیم، بیشتر از نیم ساعت پیاده روی بود. البته ما خوب فهمیدیم که به ما کم گفتهاند که خدایی نکرده کم نیاوریم و با امید به راهمان ادامه دهیم. جای شما خالی آن وسطها هم یک فلافلِ مشت زدیم و شدیم یک آدمِ شکم پر. چاق و چلّه به سمتِ ترمینال ادامه دادیم و بالاخره رسیدیم.
اصولا کیفِ ترمینال به دستشوییهایش است. خیلی مرموز وارد میشوی و بلند داد میزنی: «آقا بدو بیا اتوبوست رفت.» و بعد شروع میکنی به زدنِ درهای تک تک دستشوییها و بعد میبینی که مردم زیپ شلوارشان را بالا نکشیده مثل مرغ سرکنده بدو بدو به سمت در خروجی میدوند! اوج هیجان آنجاست که میمانی بین این همه دستشوییِ خالی کدام را انتخاب کنی! آنجاست که دیگر سر از پا نمیشناسی و با فراغ بال میروی و کارت را میکنی و بعد میروی بیرون.
ادامه دارد...
ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54