همانطور که قبلا گفتم، پدرِ جناب تِد تاثیر بسیار زیادی بر سفر ما داشت. همینطور هم که الان میگویم، خودِ جناب تِد هم تاثیر بسیار زیادی بر سفر ما داشت. از جملۀ این تاثیرات کاهشِ هزینۀ حمل و نقلمان بود. حالا ما سناتور تِد را از کودکی نمیشناسیم، ولی خب از شواهد و قراین پیداست از همان کودکی به بیش فعالیِ افراطیِ مفرط برانگیزِ خوف ناک مبتلا بوده. شاید باورش برایتان سخت باشد اما ما در طول این سفر، حتی یک قران، یا همان یک ریال هم به کرایۀ تاکسی و یا اتوبوس ندادیم. البته این تصور را که ما سوار بر یک خرس به این طرف و آن طرف میرفتیم را هم از سرتان بیندازید بیرون! از این خبرها نبود. جنابِ تِد هم به رسم مردمان تهران، همواره در جهت تزریق امید به ما دو نفر تلاش میکرد و گام بر میداشت. همان بعد از ظهر که خوب استراحت کردیم و خواستیم برویم یک وَری برای خودمان بچریم، ببخشید؛ بچرخیم، جنابِ تِد با تمارض، مسیر سه ساعتی را برای ما نیم ساعته جلوه داد و ما را سه ساعت سربالایی برد تا ناهارخوران. مسیر البته مستقیم بود، رو به سوی کوه و هوا دلانگیز و قناری هم که جایش با ساندیسِ انگور قرمز پر شده بود. قدم زنان مسیرِ طولانیِ خانۀ تِدشان اینها تا ناهارخوران را بیخود و بیجهت طی کردیم. بیخود و بیجهت که میگویم یعنی حیف شد تا ناهار خوران رفتیم ولی ناهار نخوردیم! ولی خب در عوض حسابی کیف داد.
در طول سفر برای دومین بار با مزار شهدای گمنام روبهرو شدیم. همان ابتدای ناهار خوران پیچیدیم سمت راست و یک کم رفتیم بالا سمت مزار شهدا. حسابی فضا ملکوتی بود و جان گرفتیم و حال کردیم. کمی نشستیم و دعایی کردیم و زیارتی کردیم و من هم چفیهام را مالیدم به مزار شهدا برای تبرک و بعد عزم برگشت کردیم. در راه برگشت، زدیم و از راه جنگل برگشتیم. البته از راهِ راهِ جنگل هم نه. ترسیدیم یک موقع یک خرسِ زبان نفهم بیاید و گازمان بگیرد. همان لب جاده از لابهلای درختها رفتیم. کمی آواز خواندیم و داد زدیم و هوار زدیم و عربده کشیدیم و مانند اورانگوتان بر سینه کوفتیم و بعد آمدیم پایین.
تاثیرِ پدرِ جناب تِد که از ورود به ترمینال بر این سفر شروع شده بود، با آمدنش دنبالمان و بردنمان به اَلَنگ دره ادامه یافت. حیف هوا داشت تاریک میشد، وگرنه النگ دره جان میداد برای جوج زدن با نوشابه! همچنان حیف که هوا داشت تاریک میشد، وگرنه النگ دره جان میداد برای رفتن به اعماق جنگل. این جان دادن را البته یاسون کمی پاسخ داد و کمی در اعماق جنگل پیش رفت. تا جایی که دیگر صدایمان را نمیشنید و در جواب فریادهای «یاسون، یاسون» مان هیچ پاسخی نمیداد! ما هم گمان کردیم یک خرس آمده و گازش گرفته و او را برده تا برای توله هایش کلاس «چگونه حتی با وجود کتک خوردن بیدار نشویم» برگزار کند! ولی خیلی زود تمام حدس و گمانها با رفتنِ من به اعماق جنگل بر بادِ بنا رفت. چون یافتمش و کشیدمش بالا و همه با هم رفتیم منزل تِدشان اینها.
شام را که خوردیم، بساط را جمع کردیم و رفتیم برای خودمان در یک واحدِ مستقل نشستیم و دوباره بساط را پهن کردیم. خسته بودیم و با وجود خستگی کمی پی اِس زدیم. برنامۀ فردا را هم ریختیم روی زمین و نگاهش کردیم: «فردا صبح زود بیدار میشویم و با یک عدد تاکسی به سمتِ روستایِ زیبایِ تِدشان اینها راهی میشویم و تا فردا صبحش آنجا میمانیم.»
ادامه دارد...