بعد از ظهر بود و هوا دل انگیز. پدرِ جنابِ تِد هم کمی استراحت کرده بود و میخواست لطف را در حق ما تمام کند. مادرِ جنابِ تِد هم که از ما نه تنها مثل تِد، بلکه بیشتر از تِد نگهداری میکردند و لطفشان وصف ناشدنی بود. ایشان از قبل تمام وسایل لازم برای برپایی یک اردوی روحانگیز را برایمان فراهم آورده بودند و ما فقط زحمت برداشتن و بردنشان را کشیدیم. خیلی سریع همه چیز را بارِ ماشین کردیم و راه افتادیم به سمت روستا. خدا به پدرِ تِد عمر طولانی بدهد؛ ولی این دلیل نمیشود که نتوانیم از ایشان انتقاد بکنیم. آن هم انتقاد سازنده! بنده معتقدم سرعت گیر برای کاهش سرعت ساخته شده. ولی گمان میکنم پدرِ تِد که من خیلی بهشان ارادت دارم، فکر میکنند که سرعت گیر وسیله ایست برای به پرواز در آمدن ماشین! ترمز هم که گویا برای ایشان تعریفِ خاصی ندارد. حالا ما به جهنم، فکرِ ماشینِ بیچاره باشید آخر پدرِ من. بگذریم. از دیگر اتفاقات توی راه، این بود که جایی ایستادیم و تِد را فرستادند پیِ نان و ما با والدین گرامیاش هم کلام شدیم. بدون هیچ معطلی تمامِ فعالیتهای فرهنگیاش که طی این سالها مخفیشان کرده بود را لو دادیم و از ساندارک گفتیم و از عفت! از این هم بگذریم. جای همگی تان خالی، دیدن مناظر توی راه مرا حسابی سر ذوق آورده بود. دیدن آن همه جنگل انبوه و ابر و باد و مه و خورشید و... ببخشید. منظورم مِه بود. اصلا انگار تا به آن لحظات چشم نداشتم و تازه چشم باز کردهام و دارم همه چیز را میبینم. به طورِ وحشتناکی وصف ناشدنی بودند. باز هم مثل قبل سمتِ من منظره بود و سمتِ یاسین و تِد هیچ! شیطنتهای برادرِ کوچکترِ تِد را هم بگذارید به حسابِ شیرینیهای راه.
همینطور داشتیم از منظرهها لذت میبردیم که کم کم خبرهای بدی به گوش رسید! صحبت از کمبود بنزین بود و من اضطرابی در چهرۀ هیچکس مخصوصا تِد نمیدیدم. برای همین نگرانیام کم بود. حتی وقتی پایین کوه پیاده شدیم و بنا شد بقیۀ راه را پیاده برویم باز هم خیالم راحت بود. چهرۀ تِد سرشار از آرامش بود. با خودم گمان کردم که شاید این بندۀ صالحِ خدا این مسیر را هر روز میرود و میآید. نمیدانستم خودِ اهالی روستا هم تا به حال این مسیر را پیاده نرفتند! خدا نصیبِ خرسِ جنگل نکند ولی روزِ سختی بود. سه ساعت بالا رفتن از کوه، در حالی که حتی آب برای خوردن نداشتیم. فقط احتمالا چند دانه ساقه طلایی انتهای کیفِ یاسون جا خوش کرده بودند. این را البته ندیدم؛ ولی از بدشانسیِ این یاسون معلوم بود که احتمالش به واقعیت خیلی نزدیک است! هر کداممان هم چهل کیلو کوله پشتی داشتیم و ده کیلو بار هم در دستانمان بود. آفتاب هم میآمد و میرفت و گاهی اذیت میکرد.
توی راه از دیدنِ مناظر لذت میبردیم و هر از گاهی میایستادیم و استراحت میکردیم. البته من هر از گاهی چفیهام را میمالیدم به زمین؛ آخر تِد میگفت طیِ رانشی که اخیرا آنجا اتفاق افتاده و همچنین طیِ انفجار و ریزش معدن زغال سنگ زمستان یورت در آن نزدیکی، وزیر و دفتر و دستکش از آن مسیر عبور کردهاند! من هم گفتم چه فرصتی از این بهتر؟! بگذار چفیه را بمالم به خاکِ پای وزیر ببینم چه میشود. آیا شفا پیدا میکنم یا نه؟!
کلِ مسیر را همانطور لاکپشت وار رفتیم و تِد همانطور که گفتم نقشِ روحیه دهنده را ایفا میکرد. میگفتم: «تِدَکَم! چند تا پیچ دیگه مانده عشقُم؟!» میگفت: «هم دو تا دیگه بریم رسیدیم.» من هم ساده؛ باور میکردم و میرفتم و باز نمیرسیدیم. صدبار مردیم و زنده شدیم تا بالاخره و کم کم نشانههای حیات داشتند خودشان را به ما نشان میدادند.
ادامه دارد...
پ.ن: از همۀ دوستانی که دوست دارن بخونن سفرنامه رو ولی به خاطر طولانی بودن اذیت میشن واقعا معذرت میخوام. همونطور که میبینین تعداد دفعاتی که «بگذریم» رو توی سفرنامه استفاده میکنم خیلی زیاده! این یعنی خیلی چیزها رو نمیگم که طولانی نشه و از حوصله خارج!
پ.ن.تر:
این اول مسیره:

این وسطای مسیره:

این هم آخرای مسیره:

این هم دسته جمعی آخرای مسیر:

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29