سفرنامه - بیخیال؛ مانکنِ کی بودی تو؟!

خرید بک لینک

هیچ فرصتی برای از دست دادن نداشتیم. باید در کمترین زمان بیشترین بهره را از سفر میبردیم. هم زمانِ کمی داشتیم و هم پول کمی. در یک کلام بگویم که ما پیه همه چیز را به تنمان مالیده بودیم. به ذهنِ یاسون کاری ندارم که چه درش میگذشت. ولی در ذهن من چیزهای عجیبی میگذشت. حالا کم کم تعریف خواهم کرد که چه چیزهای عجیبی!

یاسون سراغی از چفیهای که قرار بود از مشهد برایش ببرم نگرفت. من هم صبر کرده بودم که سر فرصت چفیه را تحویلش بدهم. و چه فرصتی بهتر از الان؟! وقتی داشت برنامه را برای خودش مرور میکرد با دست راستم محکم کوبیدم روی پیشانیام و گفتم: «عخی! چفیه ته یادم رفت یره.» بغضی سنگین توی گلویش نشست و نگاهی غمبار به من انداخت و سری تکان داد و بعد کمی افسوس خورد. دیگر هیچی نگفت. بعد از چند ثانیه دیدم کم مانده بیچاره گریه کند. چفیه را در آوردم و گفتم: «بیا. فقط دفعه بعدی مو ره ایجوری غال نذری.» چفیه را که دید گل از گلش شکفت و یک بیسکوییت دیگر از کیفش در آورد و تقدیمم کرد!

توی برنامۀ یاسون اول باید به قولی که به یکی از دوستان داده بودیم عمل میکردیم. خب طبق برنامۀ من هم همینطور بود. خیلی شیک و مجلسی رفتیم و راهیِ بهشت زهرا شدیم. همانطور که از یادداشتهایم پیداست، کافیست گوشِ شنوایی گیر بیاورم که شروع کنم از در و دیوار خاطره تعریف کردن. شاید باورتان نشود ولی وقتی گرم خاطره تعریف کردن میشوم دیگر هیچکس نمیتواند مانعم شود. همینطور توی راه خاطره تعریف میکردم. از دستفروشهای توی مترو گرفته تا دستگیرههای آویزان به میلههای مترو.

از همۀ اینها که بگذریم باید بگویم حق گفتهاند که رفیق را باید توی سفر شناخت! یادم میآید قدیمها که با رفقا میرفتیم خرید. مثلا یک شلوار را میپوشیدم و میپرسیدم: «میه یا مره؟!» شانهای بالا میانداختند و میگفتند نمیدانم! ولی یاسون خیلی قاطع و محکم نسبت به همین سوال من دربارۀ عینک دودیای که توی مترو قصد خریدش را داشتم گفت: «مره برار. نمیه بهت.» این ویژگیاش را همانجا با یک پس گردنیِ محکم تحسین کردم. تا دفعۀ بعدی او باشد که بگوید چیزی به من نمیآید. آخر مگر میشود که به «حسین مانکن» چیزی نیاید؟!

بگذریم. رسیدیم به بهشت زهرا و رفتیم سر قرار و به وعدۀمان عمل کردیم و دلم نمیخواهد در این رابطه بیشتر بنویسم. فقط این را بگویم که از ایستگاهِ مترو تا خودِ محل قرار را پیاده رفتیم تا به رانندگان محترمِ تاکسی بفهمانیم ما مردِ جنگیم. پیاده میرویم تا کربلا حتی!

ادامه دارد...

و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:32

صفحه بندی