توی ترمینال، بعد از دستشوییهایش، فرایند نازکنی هم خیلی کیف میدهد. برای منی که توی عمرم تا به حال هیچکس نازم را نکشیده، این فرایند از خواب قیلوله بعد از نصفِ روز گچ ساختن هم شیرینتر است. تصور کنید که مثلا روزهای کم مسافر است و اتوبوسدارهای گرامی دربهدر دنبال مسافر میگردند. شما میروید و بدو بدو میآیند دنبالتان و میگویند کجا میروی؟! کرایه را که میپرسی مثلا میگویند 22 تومان. بعد میگویی نه. من ده تومان بیشتر ندارم بدهم. بعد هی ناز میکنی و او هی ناز میکشد و همینطور ادامه پیدا میکند تا اینکه به پانزده تومان راضی میشود. واقعا احساس فرح بخشی ست. آدم واقعا احساس آدم بودن میکند!
با به کارگیریِ فرایند نازکُنی سوار یک اتوبوس شدیم و حدود ساعت یازده شب به سمت گرگان راهی شدیم. سوار که شدیم تازه فهمیدیم چه کلاه گشادی سرمان رفته است! میپرسید چه کلاهی؟ عرض میکنم. توی اتوبوسی با ظرفیت 45 نفر حدود ده نفر بودند و بس. یعنی ما میتوانستیم با ناز کردن بیشتر نفری ده هزار تومان بدهیم و به مقصد برسیم. ولی حیف که فکر میکردیم مسافر زیاد است و ناز کردن بیش از این فایده ندارد. بگذریم. همینش هم خوب بود. میتوانستیم توی اتوبوس پادشاهی کنیم. هرکدام از مسافرها میتوانست چهار صندلی و نصفی برای خودش داشته باشد. میتوانستیم پاهایمان را تا جایی که دلمان میخواهد دراز کنیم. حتی مسافر جلویی که بعد از چهار ساعت خاطره تعریف کردنِ من برای یاسین از دستم کلافه شد، به راحتی بلند شد و رفت تهِ اتوبوس. البته شایان ذکر میباشد که من هم شعور به خرج دادم و از شخصِ یاد شده در بالا عذرخواهی کردم. ولی خب گفت عذرخواهیام به درد عمهام میخورد و خیلی پرحرف تشریف دارم. البته شانس آورد که من عمه ندارم وگرنه میدانستم چطور میشود عمۀ کسی را آورد جلوی چشمانش.
شب بود و مناظر به خوبی دیده نمیشد. ولی ابرهای روی کوهها قابل تشخیص بودند و رطوبت هوا نیز. هوا هم رو به سردی میرفت و دریچۀ روی سقف اتوبوس هم باز بود. حالا یک عده تنبل به هم افتاده بودند و کسی بلند نمیشد که دریچۀ را ببندد. البته باز هم مرامِ خودم که صبح بعد از اینکه خورشید در آمد بلند شدم و دریچه را بستم. آن شب به خاطره تعریف کردن و صحبت و گل گفتن و گل شنفتن با یاسون گذشت و خاطرههایش ماند. از درد گفتیم و از درمان. از غم گفتیم و از شادی. از زندگی گفتیم و از مرگ. مهمتر از همه شکافِ روی دیوار بود که افسوس در موردش حرف نزدیم. میان توقفهای اتوبوس از هوای سرد و دلانگیزِ شمال استفاده میکردیم و از صدای شُرشُرِ رودخانه درس کوشش میگرفتیم. نیایش با پروردگار در میان آن عظمتی که خودش آفریده و در تاریکیِ دل شب هم صفای خاص خودش را دارد. مخصوصا اینکه از سرما بلرزی و با خودت روراست نباشی و بگویی «الکی مثلا از ترسِ پروردگار میلرزم!»
بعد از طلوع خورشید هم حدود دو ساعت توی راه بودیم. در هوای روشن مناظر شکلِ دیدنی تری به خود میگیرند. البته یک نگرانی به من دست داد و آن این بود که ممکن است برویم جنگل و جنگل آتش بگیرد. یا برویم دریا و دریا خشک شود. چرا؟ چون این یاسون خیلی بدشانس است. نشسته بود سمتِ چپ اتوبوس و آن سمت اصلا منظره نداشت. فقط دشتهای لایتناهی بود و گاهی ساختمانهایی که سر از زمین بر آورده بودند. سمتِ من اما پر بود از کوه و درخت و مزرعه و شالیزار و اینجور مسائل. بله.
صبح حدود ساعتهای هشت رسیدیم گرگان و به جنابِ تِد زنگ زدم و گفتم که ما رسیدیدم و بیا ما را بار بزن و بردار.
ادامه دارد...