وقتی به خانۀ مادربزرگ تِد رسیدیم، دیگر هوا کاملا تاریک بود. نه صدای گرگ میآمد و نه خِرخِرِ خِرس و نه حتی صدای چیز چیزِ شغال! فقط صدای خرِ پدربزرگش میآمد که هر از گاهی ناله سر میداد و از رسم زمانه گلایه میکرد و سکوتِ حاکم بر مکان را میشکست. سکوتِ عجیبی بود، شهر خالی بود... ببخشید، قاطی شد؛ عرض میکردم که سکوت خیلی عجیبی بود. خیلی زود مادربزرگِ مهربانِ تِد بساطِ شام را ردیف کرد و نشستیم توی بهارخواب و به اتفاق عموی تِد شام خوردیم. مرغهایی بود که خودشان پرورش داده بودند و سبزیهایی که خودشان کاشته بودند و کدوهایی که خودشان بزرگ شدنشان را دیده بودند. طعم و مزهشان با طعم و مزۀ مشابهِ شهریشان به شدت فرق میکرد. شامِ لذت بخشی خوردیم و کم کم داشت وقتِ خواب میرسید. پدربزرگ تِد رو کرد به تِد و پرسید: «ساعت چنده؟!» و تِد هم گفت: «ساعت نُهِه.» پدربزرگ با نگاهی متعجب گفت: «نُهِ قدیم یا جدید؟!» آنجا یادم آمد که روستاییان هیچوقت ساعتهایشان را تغییر نمیدهند و گاهی با ما شهریها از این دست مشکلات دارند! خلاصه ساعت به وقتِ قدیم ده بود و ما باید میخوابیدیم تا صبحِ زود بیدار شویم. ولی چشمتان روز بد نبیند، این خرسها معمولا شبها بیدارند و اینور و آنور میروند و آن یکی هم که کلا شب و روز سیارهاش با شب و روز سیاره ما تفاوت دارد! این شد که تا پاسی از شب خوابم نبرد و باالاجبار صوتِ کلیپهای آنها را گوش میکردم و برایشان تصویر متصور میشدم.
آن شب را نفهمیدم چطور خوابیدم، ولی فهمیدم چطور بیدار شدم! حتما یادتان هست که گفتم بعدا خواهید خواند و خواهید فهمید که خدا چقدر مرا دوست دارد! باری، یاسون صبحِ زود خودبهخود بیدار شده بود و رفته بود بیرون و از منظرۀ صبح لذت برده بود! این را مدیونِ دعای من در آن صبح خوابانگیز است!
حدود ساعت هشت بود که ما نیز بیدار شدیم و رفتیم و دستی به آب زدیم و نگاهی به خر و گوسفند انداختیم و برگشتیم و چای و مربای آلبالویی را زدیم بر بدن. خدا به مادبزرگِ تِد 120 سال عمر با برکت بدهد و خدا کند بیاید مشهد تا بشود گوشهای از مهمان نوازیشان را جبران کنم؛ با وجودِ اینکه بنایی داشتند و خانۀشان از رانش آسیب جدی دیده بود، همیشه چایی آتیشیاش به راه بود و خیلی به فکر ما بودند که بهمان بد نگذرد. دمشان گرم و تنشان سالم!
صبحانه را که زدیم، به هوای باران و سرما، ژاکت را پوشیدم بالای پیراهن و با همان شلوارِ خوابِ خفن راهیِ جنگل شدیم. کلی وسایل برداشتیم، شاید وسایلی که برای اردوی ده نفر هم کافی بود. خدا به مادرِ تِد هم عمر پربرکت بدهد که ایشان همهچیز برایمان گذاشته بودند و هیچ کم و کاستی نداشتیم! حتی یک شیشه مایع آتشزا هم بود! مِه بود و هوا کمی خنک. سرپایینی میرفتیم و خوش میگذشت. همین که از روستا خارج شدیم، یک نفر با پراید آمد و ما را تا مسیری رساند. مسیر کوتاه بود، ولی برای ما که خسته بودیم و لَش، خودش کلی بود! مِه هی میآمد و هِی میرفت. باران هم همینطور. جنگل رفته رفته انبوه و انبوهتر میشد. تِد که گویا از ما دو نفر خستهتر بود، اصرار داشت که همانجا لبِ جاده بنشینیم. ولی خب کمی رفتیم بالای جنگل و یک جا برای نشستن پیدا کردیم و وسایل را گذاشتیم و رفتیم برای خلقِ یک روزِ خوب.
ادامه دارد...
این اون منظره ایه که یاسون سر صبح دیده!

این در مسیر هست؛ البته فکر کنم همون اول مسیر تو خونۀ مادربزرگ هست!(اینقدر ننوشتم یادم رفت!)

این هم بیشتر در مسیر هست!

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 34