دیدنِ پرچینهایی که زمینهای زراعیِ کوچکِ روی کوه را از هم جدا کرده بودند ما را خیلی امیدوار کرده بود. بعد از دیدن اولین نشانۀ حیات حدود ده دقیقه راه رفتیم تا خانهها کم کم پدیدار شدند. خانهها توی مشهد معمولا حتی اگر ده طبقه هم باشند، با اسکلت آهنی میروند بالا؛ ولی آنجا توی روستا، خانههای یک طبقۀ پنجاه متری هم ستونهای بتنی داشتند! مردم آنجا باید خیلی ایمنی را رعایت میکردند. مطمئنا اگر یک بار دیگر خدایی نکرده رانش بیاید خانۀ بتنی یا غیر بتنی نمیشناسد، ولی حداقلش این است که هرچه ایمنتر بهتر! روستای تِدشان اینها در حادثۀ معدن زمستان یورت هم چهار قربانی داده بود. چهار جوان رعنا و رشیدی که عکسشان بالای مسجد روستا آویزان بود. دلگیر بود دیدن آن وضعیت. تعریف کردنش هم دلگیر خواهد بود. صدای معدنچیان مظلوم به جایی نمیرسد. صدای ما هم به جایی نخواهد رسید. توجه به کردار زیردستها باید همیشه در اولویت سران مملکت باشد ولی نیست. از این نیز بگذریم.
به هرکس که میرسیدیم، فارغ از این مسئله که آیا ما او را میشناسیم یا او ما را خواهد شناخت سلام میکردیم و سلام میشنیدیم. لبخندی که موقع سلام کردنها بر لبهایشان بود جالب بود. روستای کوچکی بود. جلوی در مسجد شیرهای آبی بود که همیشه آب داشتند. «سلام بر حسین» گفتیم و نفس نفس زنان چسبیدیم به شیر آب و تا دقایق طولانی رهایش نکردیم. خوب که سیراب شدیم به راهمان به سمتِ خانۀ پدربزرگِ تِد ادامه دادیم. به آنجا که رسیدیم یاالله گویان وارد شدیم. مادربزرگِ مهربانِ دلسوزِ خوبِ تِد منتظرمان بود. به محض ورود تحویلمان گرفت و مهربانیاش را نثارمان کرد. خانۀ کاهگلی آنها مرا یاد خانۀ مادربزرگِ خودم انداخت که سالهاست ندیدمش. کتری روی هیزمها در حال جوشیدن بود و ما پاهایمان را با آب سردِ توی تانکر میشستیم. هنوز حدود دو ساعت به غروب مانده بود. وسایلمان را جاسازی کردیم و لباسهای راحتی پوشیدیم و آمدیم نشستیم توی بهارخواب. پدربزرگِ تِد هم کنارمان بود. هم کلام شدیم و از مشهد گفتیم و از آنجا شنیدیم. قیافهاش خیلی خشن میزد؛ ولی واقعا مهربان بود و مهمان نواز. یک بار یکی از من پرسید مهمان نواز یعنی چی؟ از نظر من مهمان نواز یعنی کسی که لبخندش را نثارِ مهمانش میکند. همین. احترام و مهربانی و دوستی و صمیمیت و پذیرایی درخور شأن و از این دست مسائل، همه و همه در پشتِ این لبخند قرار میگیرند. بگذریم. با پدربزرگ تِد همکلام شدیم و مادربزرگش برایمان مربا آورد تا با چایی بزنیم بر بدن. مربای آلبالویی که اگر غریبی نمیکردم ممکن بود یکی دو دبه ازشان میگرفتم و میاوردم برای خودم! مربا و چای آتشی را زدیم و شدیم عین روز اول. عین روز اول که میگویم یعنی خستگی مان اگر مثبت صد بود، شد منفیِ صد! با همان تیپِ خفنمان که متشکل از زیرشلواری و کفش و یک لباس بود راهیِ یک مکان نامعلوم شدیم. نامعلوم از این لحاظ که تِد به ما نگفت کجا میرویم. فقط رفتیم. بعد رسیدیم به یک صخره و رفتیم بالایش. روی آن صخره انگار زمان نمیگذشت. دوست داشتم دنیا همانجا متوقف شود و بتوانم تا همیشه آنجا بمانم. هوا از یک بعد از ظهرِ تابستانی کمی خنکتر بود.
چند ساعت روی آن صخره نشستیم و گفتیم و خندیدیم و برنامۀ «لَشینگِ» عصرانه را پیاده کردیم و خوب کِیف کردیم و بعد برگشتیم خانۀ مادربزرگِ تِد.
ادامه دارد...
تابلوی ورودیِ روستا که جالب به نظر میرسه:

اسم این تصویر رو گذاشتیم «مستراحی به وسعت یک کوهستان!»:

این هم منظره ای که بود و قبلا هم گذاشته بودم:

این هم برنامۀ لشینگ به روایتی متفاوت از روایتِ وبلاگ تِد:

ضمنا، طاقت بیارید؛ تا الان نصفش رد شده!:

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 44