خیلی سریع شروع کردیم به جمع کردن چوبهایی که افتاده بود کف جنگل برای برپا کردنِ یک آتشِ جانانه. عملا با آن همه هیزمی که ما جمع کردیم، هرکسی ما را میدید فکر میکرد قصد آتش زدن جنگل را داریم. من و یاسون تکههای کوچک را جمع میکردیم و سناتور تِد به علتِ داشتن هیکل درشت و حجم عظیمی از چربی، میرفت و یک درخت را از جایش میکند و میآوردش برای آتش. القصه، گاهی برای جمع کردنِ هیزم تا جایی میرفتیم که باید با سوت به یکدیگر پیغام میدادیم و هوا هم مِهآلود بود ضمنا! جنگل ترسناک نبود. بکر بود و ساکت. نه صدای ماشین بود و نه صدای موتور. فقط صدای علی سورنا تمامِ مدت توی گوشمان میپیچید. ولی از حق نگذریم لیست پخش سناتور تِد خیلی متنوع بود و همه نوع سلیقه ها را جواب میداد. ولی خب این را هم نباید فراموش کنیم که سناتور خودش خرس است و یاسون هم که کلا فضایش با فضای ما فرق دارد. برای همین فقط من با لیست پخشش حال میکردم! علی سورنا و هیچکس میرفتند کنار، علی زندوکیلی و علیرضا قربانی میآمدند جلو! اینها میرفتند کنار محسن یگانه و ایضا چاوشی جایشان را میگرفتند! بگذریم، پس از انکه به اندازۀ آتشِ نمرود(لعنت الله علیه) هیزم جمع کردیم، شروع کردیم به برپا کردن آتش. اینجا دیگر میدانِ عمل بود و تازه معلوم میشد که آتش به اختیارِ واقعی کیست! مِه بود و باران نرم نرمک میبارید و آتش روشن کردن ممکن بود کمی سختتر از حالت عادی باشد. ولی ما مردِ روزهای سخت بودیم و آتش را برپا کردیم و یکهو کلِ جنگل آتش گرفت! البته این یک اغراق بیشتر نبود. خواستم بگویم که مثلا هیجان ما خیلی زیاد بود و دیگر از شور و شعف در پوست خودمان نمیگنجیدیم. من و یاسون آنقدر در پوست خودمان نمیگنجیدیم که کم مانده بود تِد را بکشیم و پوست و پشمش را با هم جدا کنیم و در آن بگنجیم؛ حتما میدانید که پوست خرس خیلی بزرگ است؟!
کمی که گذشت، آن دو بطریِ چهارلیتریِ آبمان هم تمام شد و تشنه و گرسنه ماندیم وسطِ جنگل! البته جای نگرانی نبود چون شاید یک ربعِ ساعت که به سمت بالا راه میرفتیم، میرسیدیم به چشمۀ حیات و میتوانستیم تا میتوانیم برای خودمان آب زلال و شیرین و طبیعی از دلِ کوه برداریم! تصمیم بر آن شد که من بمانم کنار وسایل که خدایی نکرده میمونهای جنگلِ تِدشان اینها به اموالمان دستبرد نزنند و آن دو نفر بروند آب بیاورند. هرچه بطری و کتری و لیوان و نِیِ خودکار داشتیم بردند با خودشان که آب کنند و بیاورند. بعد از رفتنشان سکوتی عجیب توی جنگل حکم فرما نشد. چرا نشد؟ چون علی سورنا هنوز داشت میخواند! او میخواند و من در تنهاییِ خودم با او زمزمه میکردم. کمی هم صدایم را بم تر کرده بودم که بگویم الکی مثلا من هم بلدم!
تنهاییام همچنان ادامه داشت تا اینکه بعد از دیدن ساعت متوجه شدم حدود نیم ساعت از زمان رفتنشان گذشته، کم کم منتظر آمدنشان بودم ولی خبری ازشان نشد. شاید حدود چهل دقیقه از رفتنشان گذشته بود و ازشان هیچ خبری نبود. هرچقدر سوت زدم که جواب بدهند، صدایی نمیشنیدم. کم کم نگرانی افتاد به جانم. خواستم کولهبار را رها کنم بروم دنبالشان که با خودم گفتم: «مگه خری؟! الان باز اونا پیداشان مشه کی بیه دنبال تو بگرده؟! بیشین سر جات یرگه خونوک!» و نشستم سر جایم و آتش را تیمار کردم که وانگهی خاموش نشود. بعد از چند دقیقه صدای نکرۀ جفتشان را شنیدم که در حال آواز خواندن داشتند میآمدند. صدای علی سورنا را خفه کردم و بیشتر دقت کردم. دیدم یاسین نِیِ خودکار را پرِ آب کرده و چون دستانش پر است بر دهان گرفته و با این حال باز هم دارد میخواند! صدایش که نکره بود، نکره تر شده بود و آن موقع بود که تازه فهمیدم چرا توی جنگل هیچ حیوانی نیست؛ بیچارهها از صدای ما سه نفر فرار کردهاند! اینقدر که حتی فکر کنم خودِ حمار هم از صدای ما بدش آمده بود!
کتری را از دستِ یاسون گرفتم و خیلی سریع گذاشتمش روی آتش تا بساطِ چای را ردیف کنم. بعد هم سه نفری نشستیم به گپ زدن و لذت بردن از طبیعت. آنجا همه چیز بود. سکوت، آب در حال جوشیدن و آماده برای چای شدن روی آتش، هوای مطبوع و دل انگیزِ بهاری در دلِ تابستان، مِه، قطراتِ ریز باران، هوای صاف و تازه، آتش گرم، یک عالمه خوراکیِ خوشمزه که مادرِ تِد برایمان گذاشته بودند و هزار چیزِ عجیب و غریب دیگر.
من و یاسون هر دو حسِ غریبی داشتیم، کمی از واقعیت دور بودیم. شاید بدین خاطر بود که تا به حال تا این حد از زندگی راضی نبودیم.
ما روی کوه بودیم، درست وسطِ ابرها. همانجایی که از پایین خیلی دور به نظر میرسد. ما دور بودیم، برای یک روز از دسترس خارج بودیم. آن بالا به هرچیزی که نگاه میکردیم نشان از عظمت داشت. عظمتی وصف نشدنی. آن بالا خیلی فرق داشت.
ادامه دارد...
میبینید نامرد درخت رو از جا در آورد؟!

اینجا نرسیده به چشمه ست. نزدیکشه.

به قولِ تِد از خوبای آتش به اختیار هستم!

بفرمایید چای آتیشی!

این هم لشینگِ فکر کنم صبحگاهی باشه!
