سفرنامه - دیگر دوران بزن و در رو تمام شده!

خرید بک لینک

«دیگر دوران بزن و در رو تمام شده!» این جملهای بود که توی دستشوییهای ترمینال گرگان با تمام وجودم بهش ایمان آوردم. بین زمانی که به سناتور تِد زنگ زدم تا زمانی که بیاید دنبالمان، تصمیم گرفتیم برویم چشم دستشوییهای آنجا را هم به جمالمان روشن کنیم. ولی خب دیگر نمیشد مثل ترمینال تهران و مشهد داد زد که «آقا اتوبوست رفت. بدو» چرا؟ چون یک پیرزنِ ساکتِ مرموز مشکوک به جادوگری، نشسته بود روی صندلی کنار در ورودی و مدام داشت ما را میپایید! برای همین بی سر و صدا منتظر شدیم و بعد کارمان را کردیم و بعد رفتیم توی محوطۀ ترمینال منتظرِ تِد شدیم.

تِد که آمد با خودش موجی از شگفتی را به همراه آورد. دلم میخواست یک عدد پسگردنیِ مَشت بزنم پس کلهاش. یکی نبود بگوید برادرِ من، خودت که وظیفهات است بیایی ما را بار بزنی، ولی دیگر چرا مزاحم پدر گرامی شدی؟! هیچی دیگر. پدرش آمده بود و ما را برداشت و رفتیم سمتِ خانهشان. خودِ تِد که اهمیت زیادی ندارد، ولی از اینجا به بعد پدرِ جنابشان وارد ماجرا میشوند. این ورود، ورودی تاثیرگذار به سفرِ ما بود. تاثیر این ورود به حدی بود که دیگر حتی نمیتوانستیم همان برنامۀ یک ساعته را هم برای خودمان بریزیم! همهچیز جوری پیش رفت که اصلا فکرش را هم نمیکردیم. و همۀ اینها به خاطرِ ورود پدرِ جنابِ تِد به ماجرا بود.

واردِ خانۀ تِدشان اینها که شدیم، بعد از سلام با مادرِ گرامیشان و ایضاً کشیدنِ لُپِ برادرشان وارد اتاقش شدیم و آنجا با مجید، دوستِ دوران کودکیاش روبهرو شدیم. مجید فقط حدود یک ساعت، همان اولش با ما همراه بود و بعد رفت شهر خودشان. یک ساعتی نشستیم توی اتاقِ تِد و گفتیم و خندیدیم و صبحانۀ لاکچری زدیم بر بدن و بعد گفتیم «حالا وات تو دو، وات نات تو دو؟! چیکار کنیم، چیکار نکنیم؟!» که تصمیم بر زدنِ چند دست پیاِس شد. من بودم و یاسون و سناتور تِد. بساط پیاس که به راه شد، آن دو تا شروع کردند به بازی و من از فرطِ کم خوابی دچار سرگیجه و بی حالی شده بودم. همانجا دراز کشیدم و بعد با اصرارشان من هم یکی دو دست بازی کردم؛ منتهی دلم هم یک جوری بود. اگرچه پر از صبوری بود. ولی واقعا یک جوری بود و نمیتوانستم خوب بازی کنم. دلیل اینکه همۀ بازیها را هم میباختم همین بود و بس. گفتم بیایم کمی از پنجره کوچه را نگاه کنم و هوا بخورم، مگر حالم خوب شود ولی خب کوچهشان هم از آن کوچههایی بود که به محض دیدنش مجبور میشدی بگویی «لا حول ولا قوة الا باالله العلی العظیم» و بعدش هم چشمانت را درویش کنی! باز صد رحمت به تهران، اینجا مردهایشان هم همانطور بودند! مثلا مردِ گنده با رکابی و شلوارک میرفت تا مغازه و برمیگشت! مثلا میخواست بگوید من هم بازو و ساق پا دارم! شاید باورتان نشود ولی بعضیهایشان زانو هم داشتند! باز هم بگذریم تا به مفهوم آزادی خدشه وارد نکردهایم!

تا موقع ناهار پیاِس زدند و من هم همانجا دراز کِش به صدای قار و قورِ شکمم گوش میکردم که واقعا یک جوری بود. وقت ناهار که شد با اینکه واقعا جا نداشتیم، ولی خب غذای بومی و محلیِ مادر جنابِ تِد بهمان چشمک زد و ما هم زدیم و یک لقمۀ چپش کردیم. بعد از ناهار هم نمازی خواندیم و کمی استراحت کردیم تا بعد از ظهر.

ادامه دارد...

و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال می‌کنید

برچسب: سفرنامه,دیگر,دوران,تمام, نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 1:38

صفحه بندی