روز ثبت نام در دانشگاه، هوا خیلی گرم بود. بعداز ثبت نام، خسته و کوفته آمدم تا خوابگاه را هم ببینم و بعد بروم مشهد و بعد ازشروع کلاسها برگردم. تقریبا عصر بود که آمدم خوابگاه و تنها کسی که توی خوابگاهدیدم، ناصر بود. خیلی سریع یک لیست از چیزهایی که لازم بود به خوابگاه ببرم تهیهکردم و همان شب هم راهیِ مشهد شدم. چند روز مشهد ماندم و بعد دوباره آمدم بیرجند.وقتی آمدم خوابگاه، دیدم در اتاق قفل است و کلید هم دستِ نگهبانی نبود. تنها اتاقیکه باز بود، اتاق 110 بود. رفتم در اتاق و دیدم دو نفر نشستهاند روی زمین و با همحرف میزنند. گفتم: «این آقا ناصر ما رو ندیدین شما؟!» بعد دیدم از توی تاریکیِ رویتخت طبقۀ پایینی یک دارد دست تکان میدهد و میگوید «من اینجام!» بعد کلید را گرفتمو وسایلم را بردم توی اتاق خودمان که اتاق 107 باشد گذاشتم. بعدش هم رفتم نشستمتوی اتاق 110 و شروع کردم به اختلاط کردن. همان روز جرقۀ یکی شدنِ اتاق های 110 و107 خورده شد و این دو اتاق شدند یکی! با هم میخوردیم و با هم میخوابیدیم و با همبیرون میرفتیم و با هم همه جا بودیم. ظاهرا ما خیلی جوگیر بودیم که همان روزهایاول رفتیم دانشگاه؛ چرا که تا دو هفته توی کل خوابگاه فقط ما چهار نفر بودیم وجاسم که اتاق 114 بود و زیاد با ما رفت و آمد نمیکرد.
روزها همینطور یکی یکی میگذشتند و خیلی یواشیواش و آهسته آهسته به جمعیت توی خوابگاه افزوده میشد و دانشجوهای گرامی یکی یکیمیآمدند و ساکن میشدند. ما هم که هر از گاهی میرفتیم دانشگاه و بعد از اینکه کلاستشکیل نمیشد برمیگشتیم، به محضِ دیدنِ یکدیگر از هم میپرسیدیم که «هم اتاقیِ جدیدبرایتان نیامد؟!» بعد هم با جوابِ منفی خوشحال میشدیم و میرفتیم توی اتاقهای خلوتمانبه زندگیمان ادامه میدادیم. یک روز بعد از اینکه این سوال را از حاج محمدپرسیدیم، با یک جواب متفاوت از گذشته مواجه شدیم: «چرا! یک جوونی بچۀ یزد بود،اسمش بابک بود، با باباش اومد و دید و بعد رفت!»
حدودا دو هفتهای با اندیشۀ اینکه آقا بابک چهشکلی میتواند باشد زندگی میکردیم و هرکی میپرسید هم اتاقیِ جدید نیامده میگفتیمچرا! یک آقا بابکی داریم که بچۀ یزد است و قرار است بیاید! روزها گذشت و ما بافکرِ آقا بابک زندگی کردیم! بعد از مدتی یک شب که من توی آشپزخانه در حال طبخ غذابودم ابوالفضل آمد توی آشپزخانه و گفت میدونی چی شده حاجی حسین؟! گفتم چی شده؟! باصدای بلند و مشعوف گفت که «آقا بابک اومده!» طبخ غذا را نیمهکاره رها کردم و خیلیسریع رفتم در اتاقِ 110 که آقا بابک را ببینم و خوشآمدی عرض کنم خدمت ایشان! اینکار را کردم و بعدش هم زندگی همچنان ادامه داشت!
آقا بابک صبح تا شب مینشست یک گوشه و به در یادیوار خیره میشد و هر ازگاهی هم به چرت و پرتهایی که ما میگفتیم خیلی ریز ریز میخندید.چند روزی وقتی صدایش میکردیم بابک نگاهمان میکرد ولی بعد از چند روز به این قضیهواکنش نشان داد و خیلی صریح گفت که اسمش بابک نیست! ولی خب اگر اسمش بابک نبود پسچه بود؟ خودش میگفت اسمش بهروز است! ولی خب بچۀ یزد هم نبود! بچۀ بجنورد بود. شایدآن لحظۀ شکست بزرگی توی زندگی خوردیم. دو هفته با یادِ آقا بابک زندگی کردیم وحالا فهمیدیم که آقا بابکی وجود ندارد! آن شب بابت آن شکست عمیق، کلی محمد را کتکزدیم بابت این اشتباه فاحش! حالا تمام این اتفاقات گذشته و دیگر نه بهروزی وجوددارد و نه بابکی؛ بلکه تنها شخصِ موجود کسی ست به اسم بِیبی!
ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 33