نمیدانم این بحث اعتیاد معلمها توی بقیۀ مدارس هم بود یا فقط ما بودیم که به هشتاد درصد معلم هایمان شک داشتیم؟! در هر صورت بحث راجع به اینکه «فلان معلم معتاد هست یا نه؟!» جزو تفریحاتمان در دوران راهنمایی بود. شایعات زیادی هم حولِ بعضیهایشان شکل میگرفت. مثلا بعضیها میگفتند که دیدهاند فلان معلم در ماشینش پیک نیک داشته و یا بعضی وقتها پیشتر میرفتند و میگفتند که فلان معلم را در ماشینش در حال استعمال مواد مخدر دیدهاند!
از جمله کسانی که اتهامها و شایعات، پیرامونش زیاد بود، معلم ورزش اول راهنماییمان بود. لاغراندام بود و دندانهایش زیاد سالم نبودند. روحیۀ خیلی خشنی داشت و در بیشتر مواقع عصبانی بود! برخلاف اکثر معلمهایمان لهجۀ شهرستانی هم داشت. نکتۀ جالب پیرامون شخصیتش این بود که معلم هنرمان هم بود! ذکر جملۀ «ادب آداب دارد» با لهجۀ شیرینش (که آن زمانها زیاد به نظرمان شیرین نمیآمد) برای درسِ خطاطی، شده بود سوژۀ خندۀ بچههای مدرسه.
چند وقتی گذشت و کم کم بچهها قبول کردند که او با همان ویژگیهای شخصیتیِ عجیب و غریبش، معلم هنرمان است و باید به حرفش گوش کنند. ولی من که آنموقعها سر و گوشم بدجوری میجنبید، نمیتوانستم قبول کنم که یک شخصِ (به گمان خودم) معتاد، بیاید و به من درس هنر بدهد.
القصه، یک روز که هنر داشتیم و باید کاردستیای تهیه میکردیم و به مدرسه میبردیم، بنده به اصرار دوستانم تهیۀ کاردستی را بیخیال شدم و رفتم پی بازیگوشی. ظهر هم غافل از اینکه تکلیفم را انجام ندادهام، شاد و شنگول به مدرسه رفتم. زنگ دوم، زنگ هنر بود و موقع تحویل کاردستی ها! وقتی وارد کلاس شدم تازه فهمیدم که اوضاع از چه قرار است. خواستم خیلی سریع کلاس را ترک کنم که معلم از آنچه که فکر میکردم زودتر به کلاس آمد و مجبور شدم بنشینم و ببینم چه پیش میآید! با آن خشونتی که از معلم هنرمان سراغ داشتم میدانستم که کارم ساخته است و دستانم را در جیبم فرو بردم و برای شلنگ خوردن آمادهشان کردم.
نوبت تحویل کاردستی ها که رسید، از اینکه نصف کلاس درست مثل من کاردستیشان را درست نکرده بودند خیلی خوشحال شدم! ولی خب خوشحالیام زیاد نپایید و آقای معلم، تک تک بچهها را به صف کرد. همان اول کار گفت: «ازتون میپرسم و فقط میخوام راستش رو بشنوم.» و شروع کرد به پرسیدن علت تهیه نکردن کاردستیها. از علی که همان اول بود پرسید و علی هم زد زیر گریه که: «آقا بوخّودا بابابزرگمان مرده! از دیروز درگیر ختم بودم! نتِنِستُم.» معلم زیرک هم گفت: «راستشو بگو. راستشو بگو کاریت ندارم. فقط راستشو بگو.» علی هم که عرصه را به خود تنگ دید؛ شروع کرد به التماس و زاری و گفتن لفظ «غلط کردم» به صورت مکرّر! یکی یکی از بچهها میپرسید و بچهها بعد از تحویل دادن دروغی که خیلی سریع، دروغ بودنش لو میرفت، شروع میکردند به عذرخواهی و گریه و گفتن لفظ «غلط کردم».
نوبت به من که رسید از هول، دروغی سر هم کردم و معلم طبق معمول فهمید دروغ میگویم. بعد هم مثل بقیه به من گفت که راستش را بگویم. من هم که دست و پایم به لرزه افتاده بود، بدون هیچ فکری گفتم: «حوصله نِدِشتُم!»
گفتن این جمله همانا و عصبانیت معلم هنرمان هم همانا! آنقدر عصبانی شده بود که یک عدد کشیدۀ خیلی خشن خواباند زیر گوشم و مرا یک متر به آنطرف تر پرت کرد. بعد هم شلنگ را از روی میزش برداشت که بیفتد به جانم! ولی خب من هم بچۀ پایین شهر بودم و از شانس بدِ معلممان، در دستۀ اشرار قرار میگرفتم! بدون هیچ معطلی بلند شدم و لگدی نثار معلم کردم که تا ده دقیقه فقط به حالت درازکش درد بکشد! بعد هم بلند فریاد زدم: «مرتیکۀ معتاد» و جانم را برداشتم و از مدرسه فرار کردم.
نمیدانم مذاکرات والدینم با عوامل مدرسه چطور پیش رفت که به دو هفته اخراج از مدرسه و یک عذرخواهیِ خشک و خالی بسنده کردند!
با اینکه آن موقع عذرخواهی کردم ولی هنوز معتقدم اشتباه از خود معلم مان بود. گفت راستش را بگو که کاریت نداشته باشم، اما به محض اینکه من راستش را گفتم مرا کتک زد!
ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 40