صبح که از خواب بیدار شدم، صدای شُرشُر باران اولین چیزیبود که به گوشم رسید. با خودم فکر کردم امروز حتما کارم زود تمام میشود و بعدمیتوانم بروم برای خودم شهر را متر کنم. خیلی زود لباسهایم را پوشیدم و با عجلهاز خانه بیرون زدم. باران نمنم میبارید و هوا برای یک قدمزنیِ طولانی جانمیداد!
به ایستگاه تاکسی رفتم و سوار پرایدِ تر و تمیزی شدم. پرایدجان میداد برای خوابیدن، اما ترجیح دادم که از مناظر خیابانها استفاده کنم. بهادارۀ گل و بلبل رسیدم. دم در اداره، سربازِ تر و تمیزی ایستاده بود و گوشیها راتحویل میگرفت و میگذاشتشان درون سبدهای تر و تمیزی که تعبیه شده بود. داخل ادارهشدم. باران هوا را تمیز کرده بود و در و دیوار اداره از تمیزی برق میزد. رفتم کهکارم را یکسره کنم و بعد بروم دنبال زندگیام. شمارۀ نوبتم 114 بود. هنوز، 85شماره تا شمارۀ من فاصله بود. تصمیم گرفتم بنشینم و کمی فکر کنم. دقت که کردم،دیدم از سیزده باجۀ موجود، فقط یک باجه در حال پاسخگویی به مردم است و آن هم هرنیم ساعت، یک نفر را راه میاندازد! بلند شدم و به سمت همان باجه رفتم. از خانمحاضر در باجه سراغ دیگر همکارهایش را گرفتم. میگفت که همکارهایش رفتند جلسه! مأیوسبه سمت صندلیهای تر و تمیزی که برای انتظار تعبیه شده بودند رفتم، ولی خب در عرضهمین مدت کوتاه صندلیام اشغال شده بود. سرپا به انتظار ادامه دادم. کمی که بهنوبتم مانده بود، شروع کردم به پر کردن فرمهای تر و تمیزی که تحویلم داده بودند وکارهایی از این قبیل.
نوبتم که رسید، به سمت تکباجۀ پاسخگو رفتم. به محض دیدناوراقی که در دستم بود، آبِ پاکی را روی دستم ریخت و گفت که کاری که همیشه بدونهیچ مشکلی انجام میدادم، انجام شدنی نیست! با هزار التماس راضی شد به من بگوید کهبروم پیش آقای فلانی و اگر آقای فلانی تایید کرد، ایشان کارم را راه خواهد انداخت.من هم بدون معطلی رفتم سراغ آقای فلانی. آقای فلانی کمی در کارِ من تأمل کرد و بعدهم با کمی شک و تردید گفت که نمیداند و باید بروم پیش آقای رئیس و اگر رئیس تاییدکرد او هم تایید میکند.
به سمت اتاق رئیس رفتم. هوا سردتر شده بود. منشیِ آقای رئیسپشت میزِ تر و تمیزی نشسته بود و مشغول میل کردن صبحانه بود. وقتی از او سراغ آقایرئیس را گرفتم، به لقمۀ در دهانش اشاره کرد و گفت بروم بعد از صبحانه بیایم. بعداز صبحانه که مزاحمِ جناب منشی شدم، فرمودند که آقای رئیس رفتند جایی و ساعت یکبعدازظهر میآیند. چارهای نبود جز انتظار. خواستم همانجا توی سالنِ جلوی اتاقرئیس روی صندلیهای تر و تمیز و فراوانی که وجود داشت بنشینم، ولی جناب منشی دستورفرمودند که به خارج از محوطه جهت کشیدنِ انتظار تشریف ببرم. هوا سرد بود. چنددقیقه منتظر نشستم و با بخارِ خروجی از دهانم بازی کردم. خانمی با بچۀ خردسالشوارد سالنِ جلوی اتاق رئیس شد. بعد از دقایقی او هم آمد که همراه با من، انتظار بکشد.بعد از چند دقیقه پسربچۀ خردسال، شروع کرد به لرزیدن. به محض دیدن این صحنه واردسالنِ جلوی اتاق آقای رئیس شدم و از جناب منشی تقاضا کردم که آن خانم و پسرش بروندداخل سالن بنشینند. ولی خب با خشم جناب منشی مواجه شدم و چون ایشان خونشان از بندهرنگینتر بود، نتوانستم چیزی بگویم و سرافکنده به محوطۀ خارجی برگشتم.
صدای قاریِ قرآن، نزدیک شدن به اذان را مژده داد. به خانمپیشنهاد کردم برود داخل نمازخانه بنشیند و ساعت یک بعدازظهر تشریف بیاورد. او همقبول کرد و رفت. من هم به سمت دستشویی رفتم تا وضو بگیرم و در مدت باقی ماندهنمازم را بخوانم. وقتی وارد دستشوییهایی که خیلی تر و تمیز بود شدم، دیدم کهبالای درش نوشته: «پاکیزگی، نشانۀ ایمان است!»
ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 27