اسپرانزا را سالهاست میشناسم. اسپرانزا مالاگون؛ همان پیرزنِ چروکیدهای که درست مثل مردهها میماند. همانکه هر روز با اشتیاق بیشتری به دیدارش میرفتم و هر روز بیشتر عاشقش میشدم. من آنجا بودم، زمانی که هر روز شاخههای گل را دزدکی از درختِ همسایه میکندم. بعد میرفتم روبهرویش میایستادم و در چشمانِ همچون کهکشانش خیره میشدم و گلها را عاشقانه به سمتش میگرفتم. آن لحظات تنها چیزی که در چشمانش میدیدم عشق بود.
سالها میگذرد. از او چیزی جز یک مشت خاطره باقی نمانده است. خاطراتی که هر روز کمرنگ و کمرنگتر میشوند. میرسد روزی که تنها اسمی از او باقی خواهد ماند. اسمی که شاید آن هم روزی فراموش شود. کمتر میشود فکر کرد. به چیزهایی که گذشتهاند و چیزهایی که خواهند گذشت. کمتر میتوان حرف زد، در مورد چیزهایی که گذشتهاند و چیزهایی که خواهند گذشت. کمتر میتوان خوشحال بود، برای چیزهایی که گذشتهاند و چیزهایی که خواهند گذشت. گرفتاریست دیگر؛ نمیشود کاریش کرد.
«حزن انگیز است، تبدیل شدن به چیزی که همواره علیهش بودی» او میگفت.
و من چندیست در این حزن میسوزم. میسوزم و خواهم سوخت.
ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 28