_ سلام حسین هستی؟
+ سلام هستم. جانم؟
_ سلام حسین.
+ سلام. جانم؟
_ حسین بیا ناهار.
+ اومدم.
_ حسین بیا صبحانه.
+ اومدم.
_ حسین بیا شام.
+ اومدم.
_ سلام حسین. کجایی؟!
+ سلام. خونه.
_ سلام. کجایی؟!
+ سلام خونه.
_ کجایی؟!
+ خونه.
_سلام حسین. داری یه پنجاه شصت تومن بهم قرض بدی؟!
+ آره داداش. بیا دم در خونه بگیر.
_ سلام حسین. امشب پایه ای بریم فوتبال دستی؟
+ سلام. آره بریم. عشق است.
_ سلام حسین جلسۀ امشب یادت نره.
+ رو چشام. خیالت تخت.
_ سلام حسین. خوبی؟
+ سلام. نه خوب نیستم.
_ حسین، حسین، حسین، حسین، حسین، حسین بیا اینو نگا کن.
+ جانم؟ چی رو؟ بده ببینم.
_ حسین جان یه کم کارام سنگین شده. میتونی امروز بیای کمکم؟
+ باشه داداش. میام.
_ حسین
+ ها؟
_ حسین
+ بله؟
_ حسین
.
.
.
فهمیدم مشکل کجاست. مشکل بودنه! مشکل اینجاست که مادرم هر موقع صدام زد برای خوردن غذا، نون خریدن، کاری رو انجام دادن و ... من خیلی سریع جوابش رو دادم. خیلی سریع اطاعت کردم. حتی یک بار نشد که خونه نباشم.
مشکل اینجاست که هرکی تو تلگرام گفت حسین. سریع و در عرض چند ثانیه گفتم جانم؟! حتی یک بار هم پیش نیومد که بعدا بیام بگم شرمنده داداش، جایی بودم. شرمنده داداش کار داشتم.
مشکل اینجاست که هرکی گفت حسین فلان کار رو انجام بده. خیلی سریع گفتم چشم و کار رو انجام دادم. حتی یک بار هم نشد که بگم شرمنده داداش، گرفتارم. نمیرسم انجامش بدم.
مشکل اینجاست اونقدر بودم که دیگه از بودنم سیر شدن همه. اینقدر بودم که دیگه دارم حال همه رو به هم میزنم. حتی حال خودم هم دیگه داره از بودنم به هم میخوره. چرا من هر موقع هرکاری دلم خواست انجام بدم رو انجام دادم؟! دلم خواست آب بخورم، سریع آب خوردم. دلم خواست برم شنا، سریع رفتم شنا. دلم خواست برم گیم نت، سریع رفتم گیم نت. دلم خواست برم جلسه، سریع رفتم جلسه. دلم خواست برم رو پشت بوم، سریع رفتم رو پشت بوم. چرا نشد یک بار با خودم بگم ای بابا! حیف که درس دارم وگرنه فلان کار رو میکردم. حیف که کار دارم وگرنه اِل میکردم و بِل میکردم. همیشه آزادِ آزاد بودم! مشکل اینجاست هر موقع با هرکی قرار گذاشتم، گفت کِی میتونی بیای. گفتم هر موقع خودت راحتی. من مشکلی ندارم. هر موقع بخوام میتونم بیام. مشکل اینجاست که خیلی زیادی بودم. خوب میتونم بفهمم حتی خانوادم هم دیگه داره حالشون از من به هم میخوره. اینقدر که تو خونه بودم.
مشکل اینجاست که سه ساله، من حتی سرِ قبرِ بابام هم نتونستم تنها باشم. واقعا بودن یا نبودن. مسئله اینه. وگرنه من به کسی آزاری نمیرسونم. من اصلا اندازۀ این حرفا نیستم که بخوام به کسی آزاری برسونم. مشکل اینجاست بعد از این همه بودن، یه لحظه که بخوای نباشی بد میشی. مایوس کننده میشی. همه باهات قهر میکنن. از خواهر و مادر و برادر گرفته تا دوست و رفیق و دشمن.
من آدمِ وابسته ای نیستم. من فقط تنهام. من کسی هستم که یک هفتۀ کامل مینشستم توی یک اتاق و نور خورشید رو نمیدیدم.
حیف که فرصتش نیست. وگرنه همین الان میرفتم. ولی به محض اینکه فرصتش پیش بیاد میرم. میرم و تا مدت ها نمیام. شاید اون روز رفیقام بیان دم در خونمون از مادرم بپرسن «حسین هست؟!» شاید زنگ بزنن به موبایلم. شاید سراغم رو بگیرن. ولی اون موقع من نیستم. تا مدت ها هم برنمیگردم. گه گاهی فقط به مادرم زنگ میزنم که دل تنگم نشه. وگرنه نه برادر میشناسم، نه خواهر و نه رفیق.
#چرت_نوشت
و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 23