چند میگیری عاشق بشی؟!

خرید بک لینک

نمیدانم چه سرّی دارد که همیشه علاف میکند. عادتش است کهمرا حداقل نیم ساعت دم درِ خانهشان بکارد. انگار روبهروی خانهشان کنار درختکاج، پاتوقم شده است. صدای بسته شدن در خانهشان را که میشنوم سرم را بالا میآورمو نگاهش میکنم. هوا سرد است و برف خیلی آهسته میبارد. با حالت قوز به سمتم میآید.مثل همیشه لبخند به لب دارد. نفس عمیقی میکشم و به بخار ادامه داری که از دهانمخارج میشود خیره میشوم. بعد دلخور نگاهش میکنم که هنوز لبخند بر لب دارد.

با خنده میگوید: «شرمنده برار. جورابام گم شده بود لامصب.»

دست راستش را به طرفم دراز میکند و با دست چپش محکم میکوبدروی شانه ام. نگاهی غضب آلوده نثارش میکنم.

میگویم: «مرگ شرمنده. تو ای هوای سرد نیم ساعت مو ره کاشتی.خدا خرت کنه. سلام.»

میگوید: «حالا ایجوری قیافه نگیر دخترای محل میبینن زشته.برنامه چیه؟»

دستم را از دستش جدا میکنم و توی جیب کاپشنم قایمشانمیکنم.

میگویم: «برنامه؟ برنامه نِدِرم. مثل مرد مِرِم تشییعجنازه بعدش هم پارک.»

میگوید: «خب نفهم حداقل مگفتی یک لباس سیاه مُپوشیدُم.ایجوری خب خیطه»

میگویم: «برو یره. لباس سیاه مِخِی چیکار؟ کاپشن دِری دیگه.چی سفید بپوشی چی سیاه، کُلِش مِرَه زیر کاپشن. راه بیفت بِرِم.»

او هم دستانش را توی جیبهای کاپشنش قایم میکند و با منهمگام میشود. توی کوچه هیچکس نیست. صدای کلاغهایی که انگار از سردیِ هوا کلافهشدهاند را میشنویم. سرم را توی کاپشنم دزدیدهام و تند تند قدم میزنم. از لابهلایکوچهها با سری دزدیده و دستانی در جیب به سرعت میگذریم. توی راه هیچ صحبتینمیکنیم. قدمهایم خستهاند، انگار که به هر کدام از پاهایم یک وزنۀ 100 کیلوییبستهاند. با سرعت راه میرویم ولی پاهایم کمی از بالاتنهام عقب ماندهاند. انگاربالاتنهام عجلهاش بیشتر است. به خیابان اصلی که میرسیم سرم را بالا میآورم وایستگاه اتوبوس را از دور میبینم. شتاب میگیرم و با سرعت بیشتری به سمت ایستگاهاتوبوس حرکت میکنم. او هم همراهم میآید. ولی انگار نفس نفس میزند. به ایستگاهاتوبوس میرسیم. یک اتوبوس میخواهد حرکت کند.

میگویم: «بدو، بدو که مِخَه حرکت کنَه. بدو بهش برسم.»

دستش را میگیرم و محکم میکشم و با هم میدویم. نفس نفس زنانوارد اتوبوس میشویم. به محض ورودمان راننده در اتوبوس را میبندد. یک نفس عمیقمیکشیم و بعد با چشمهایمان دنبال جای خالی میگردیم. کارت بلیط را به دستگاه نزدیکمیکنم و بعد از شنیدن صدای بوقِ کوتاهی که نشان از پرداخت بهای بلیط است، به سمتوسط اتوبوس حرکت میکنم. او هم دنبالم میآید. جایی در وسط مردم دو صندلی خالی وجوددارد. خیلی خسته و سنگین خودم را روی صندلیِ کنار پنجره ولو میکنم. او هم کنارم مینشیند.زیپ کاپشنم را کمی باز میکنم. سرم را بالا میگیرم و بعد به او نگاه میکنم. هنوزنفس نفس میزند. دستانش را بالا میآورد و یک «ها» نثار دستانِ یخ زدهاش میکند.کمی به هم میمالدشان و بعد دوباره توی جیبهای کاپشنش قایمشان میکند. هوا ابریاست و برف خیلی آهسته میبارد. به درختهای توی پیاده رو نگاه میکنم که حواسم را بهخود جلب میکند: «حالا ای بنده خدا که درم مرم تشییع جنازش کی هست؟ آشنایه یا نه؟»

میگویم: «نه. زیاد آشنا نیست. از بچههای گردان فاطمیونه.بنده خدا شیش ماه گم شده بوده. بعد از شیش ماه فقط استخوناشه گیر آوردن. با آزمایشفهمیدن کیه. یکی از فامیلهای دورِ دوست آبجیمه.»

میگوید: «آها. خدا بیامرزش. شهادت مبارکش باشه.»

صدای نچ نچ مردِ میانسالی که پشت سر او نشسته توجهمان راجلب میکند. دو نفری برمیگردیم و نگاهش میکنیم. بعد نگاهی به همدیگر میکنیم. مردِمیانسال انگار که از چیزی ناراحت است. بدون آنکه حرفی بزنیم، سرمان را برمیگردانیم.به ابرهای توی آسمان خیره میشوم. انگار که تمامی ندارند. وقتی به عظمتشان فکرمیکنم وحشت وجودم را فرا میگیرد. انگار تمام شهر را در مشت خود گرفتهاند. ساکتهستند و انگار همین سکوت، شهر را نیز در خفقان فرو برده است.

نگاهی به او میاندازم. به روبهرو خیره شده است. میگویم: «توحاضری ول کنی همه چی ره بری سوریه؟» میگوید: «نه. نِمدِنُم. شاید یک روزی ظرفیت شهپیدا کردم. ولی خب فعلا نه.»

مرد میانسال یک نچ میکند و میزند روی شانههای او. با صدایگرفتهای میگوید: «محتاج نشدی پسر جان. اینا که مرن سوریه محتاجن. از بیپولی و بیکاریمرن جنگ. وگرنه اگه کار باشه و پول باشه بره چی برن جنگ؟ اینا معلوم نیست چقدر پولمیگیرن که حاضر مشن بجنگن. تو هم نگو ظرفیت شه ندرم. بگو فعلا پول درم.»

حرفهای مرد میانسال کمی متأثرم میکند. چهرهام را در هممیکشم و میگویم: «چی مگی حاجی؟ هم مو ماهی صد ملیون بهت مدم. مری جنگ؟!» نگاه غضبآلودی میکند و میگوید: «ها که مرم. ولی خب ندری که بدی. تو بده ماهی صد ملیون مومرم جنگ.» سکوت میکنم و سرم را برمیگردانم. انگار او هم مثل من هیچ درکی از جنگندارد. به معدود آدمهایی که توی پیادهرو ها، سر به زیر در حال راه رفتن هستندنگاه میکنم. بعد به او نگاه میکنم. سرش توی گوشیاش است. چهرهاش هیچ حالتی ندارد.بعد به من نگاه میکند. گوشیاش را میگیرد طرفم و میگوید این را بخوان. مطلبی درمورد پلاسکو است. در مورد شهدای آتش نشان که در ان حادثه شهید شدند. آهی از اعماقدل میکشم و میگویم: «واقعا دردناک بود حادثه. ای بندههای خدا هم جوون بودن. بعضیهاشانهنوز داماد هم نشده بودن. لایق شهادت بودن. خدا بیامرزهشان.»

میگوید: «ها. واقعا دردناک بود. همش تقصیر شهرداری و ایسازمانها و ای چیزایه. اگه درست کار کنن که ساختمون نباید بریزه. باید ایمن سازیبشه. هیچکس کارشه درست انجام نمده.»

نگاهم به مرد میانسال پشت سری میخورد. با همان چهرۀ دلخور وغضبناک به اطرافش نگاه میکند. سرش را میچرخاند و من را میبیند که نگاهش میکنم.آهی عمیق میکشد و با همان حالت ناراحت میگوید: «بفرما. پولِ ملت ره میگیرن خرججنگ مکنن بعد تو مملکت خودمان جوونامان ایجوری باید پرپر بشن. حالا باز شما بگواونا به خاطر پول نمرن.» کمی عصبانی میشوم. او هم برمیگردد و به من نگاه میکند.گوشی را میدهم دستش و بعد دوباره به چهرۀ مرد میانسال نگاه میکنم. با صدایی آراممیگویم: «چی ربطی دره مشتی؟! اولا اگه پول خرج جنگ نکنن که مملکت خودمانم به فنامره که. همو پولایه که اینجه ره امن نگه دشته. دوما، ای بندگان خدا به خاطرعقایدشان مرن مجنگن. وگرنه اوقد پول نمیگیرن که. سوما، الان شما واقعا آتش نشان هاره شهید مدنی؟!» کمی چهرهاش در هم میرود و میگوید: «پس چی؟! شهید اصلی ایناین. ای کار فقط عشق لازم دره. بازی با جونه مردِ حسابی! شما اگه مطلع باشی ممکنه برنگردی، بازم حاضری بری تو دل آتیش ملت ره نجات بدی؟!»میگویم: «نه. جرئت و ظرفیت شه نِدِرُم همچین کاری بکنم. ولی خب توی جنگ هم حلواپخش نمکنن. احتمال مرگ توی جنگ که خیلی خیلی بیشتر از عملیاتهای آتش نشانیه که.»

او میزند روی شانهام و میگوید: «وخه یره رسیدم. وخه.»نگاهی به بیرون میکنم. رو به پیرمرد میکنم و زیرلب میگویم: «خداحافظ شما» و بلندمیشوم و همراه او از اتوبوس پیاده میشوم. زیپ کاپشنم را بالا میکشم و سرم را درونشفرو میبرم. اتوبوس که رد میشود، به مسجد نگاهی میاندازم. جمعیت زیادی جلوی درمسجد جمع شده است. شتاب میگیرم و با گامهایی تند به سمت مسجد حرکت میکنم. قدمهایمخستهاند، انگار که به هر کدام از پاهایم یک وزنۀ 100 کیلویی بستهاند. با سرعتراه میرویم ولی پاهایم کمی از بالاتنهام عقب ماندهاند. انگار بالاتنهام عجلهاشبیشتر است. هوا سرد و است برف، خیلی آهسته میبارد.آورم

و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 39 تاريخ: شنبه 23 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:28

صفحه بندی