حکایتِ کلم و زندگی

خرید بک لینک
مرحوم قطبالدین راوندی روایت کرده است: روزی از امام جعفر صادق(ع) سؤال کردند: روزگار خود را چگونه سپری میفرمایید؟
حضرت(ع) در جواب فرمودند: عمر خویش را بر چهار پایه اساسی سپری مینمایم: میدانم آنچه روزی برای من مقدر شده است، به من خواهد رسید و نصیب دیگری نمیگردد. میدانم دارای وظایف و مسئولیتهایی هستم، که غیر از خودم کسی توان انجام آنها را ندارد. میدانم مرا مرگ درمییابد و ناگهان بدون خبر قبلی مرا میرباید؛ پس باید هر لحظه آماده مرگ باشم. و میدانم خدای متعال بر تمام امور و حالات من آگاه و شاهد است و باید مواظب اعمال و حرکات خود باشم. (مستدرک وسائل الشیعه، محدث نوری، ج 12، ص 172، ح 15)

------------------------------

شخصی برای اولین بار کلم دید. یک برگ از برگ های آن را کند و در زیر آن برگی دیگر دید. با خود گمان برد که شاید در زیر این برگ ها چیز مهمی وجود دارد. یکی یکی برگ ها را کند و به آخر رسید و دید که هیچ چیزِ مهمی در کار نبوده.

حکایت زندگیِ این روزهای ما نیز، همین است. یکی یکی برگ های عمر را پشت سر میگذاریم و به دنبال زندگی میگردیم. و نمیدانیم که زندگی، همین مرور برگ هاست.

و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد!...

ما را در سایت و ما چقدر ساده ایم که فکر میکنیم میشود همۀ مسائل را با گفتگو حل کرد! دنبال می‌کنید

برچسب: حکایتِ,زندگی, نویسنده: بازدید: 37 تاريخ: دوشنبه 23 مرداد 1396 ساعت: 1:38

صفحه بندی