
هرچه به سمتِ چشمه میرفتیم، جنگل انبوهتر میشد و فضا خوفناک تر. چون دستانمان بوی محتوای سیخ میداد احتمال حملۀ خرس هم زیاد بود! نگران بودیم، چون وقتی خرسها گرسنهشان بشود دیگر آشنا و غریبه برایشان فرقی نمیکند. میخورند فقط! آن بالا کنارِ چشمۀ حیات برای لحظاتی آنتن پیدا کردم. خیلی سریع با مادرم تماس گرفتم که مثلا از نگرانی درش بیاورم. با خودم گفتم شاید بندۀ خدا بعد از 24 ساعت بی خبری کمی نگران شده...
ادامه مطلب